تبليغاتX
mohammad.m.08@gmail.com

mohammad.m.08@gmail.com

سیاه...

معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت !

معلم گفت: هر چه مي داني بنويس !

و پسرك گچ را در دست فشرد ...
...
معلم عصباني بود و گفت : املاي آن را نمي داني؟!!

سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود ...

معلم سر او داد كشيد و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت !
و باز جوابي نداد. معلم به تخته كوبيد و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد ...

معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس گفتم هر چه مي داني بنويس...!

و پسرك شروع به نوشتن كرد :

كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است و كيف پدر هم سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد.

مادرم هميشه مي گويد : پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.

بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت : تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد ...

گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت ، معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود ...

معلم گفت : بنشين.

پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست و معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند ...

اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت و معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه قلب یک معلم واقعی هرگز سياه نيست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 1:57  توسط mamadsia  | 

کوروش بزرگ

دست هایی که کمک میکنند ، مقدس ترند از لب هایی که دعا میکنند.
کوروش کبیر

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 3:2  توسط mamadsia  | 

امید

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام میدهید متمرکز کنید؛ پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 10:31  توسط mamadsia  | 

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
www.bahar22.com---->

كد تقويم